خب تعارف که نداریم؛ اگر شما این کلمات را میخوانید، به شدت در اقلیت هستید، اقلیتی که احتمالا بشود شمردنشان را با کودکی که تنها با انگشتانش بلد است بشمارد واگذار کرد (که خب ممنونم ازتون). چهارسال پیش وقتی اینجا را میساختم البته آرزویی که برایش داشتم -هرچند قطعا بزرگتر از این- ولی راستش خیلی هم بزرگتر نبود، یعنی وقتی خودوبلاگ با این جمله شروع شد که «دیگه گمونم چند سالیه که دورهی طلایی وبلاگها سر اومده.»، آینده بیشتری تصویر کردن واقعبینانه نبود.
امروز به این فکر میکردم چرا اینجا وجود دارد؟ که هر از چندگاه، دقیقهای به صفحه سفیدش خیره بشوم و خالی رهایش کنم؟ چرا این رشته نازک را پاره نمیکنم؟ که طبیعتا مغلوب این طبع از آدمی شدم که بیش از حد به خودش خوشبین است. ترجیح دادم باور کنم «از شنبه» دیگر اینجا منظمتر مینویسم. راستش این بنظرم حد پایینیِ آن خوشبینی هم بود چون اینجا نوشتن از جاهای دیگر برایم بسیار سادهتر است. اصلا دلیل وجود اینجا وقتی دیگر دورهی اینجور اینجاها نیست این است که فکر میکنم اینجا راحتترم، اینجا «مالِ خودم» است و لازم نیست برداشتهای دیگران دغدغهام باشد. (حاشیهای بروم درباره این موضوع:
اول که این وبلاگ را باز کردم به خیال خودم با «برنامه قبلی» بود، منظورم از برنامه قبلی این است که فکر به روز رسانی منظم اینجا را کرده بودم و از آنجا که به فریبندگی قولهای آدمی به خودش که مثلا «منظم مینویسم» آگاه بودم یک فایل داشتم برای «نقشه B»، ذخیرهای که وقتهایی که به قولم پایبند نبودم از آن خرج کنم. محتویاتش را -اگر خرج میکردم- عمدتا باید با تگ «برای...» میآمدند. زمان ولی نشانم داد که نقشه پشتیبانیام آنقدرها هم فوقالعاده و تیزهوشانه نبود. جایی که از آن ضربه خوردم یکی دیگر از قولهایی بود که به خودم داده بودم، این که «اینجا برای خودم است و نگران برداشت دیگران نیستم»، بودم. عاشقانه بودن این فایل ذخیره دلیلش فقط این بود که برای کسی که تازه دارد تمرین نوشتن میکند، این ژانر خیلی آسانتر است. خب همه این طور فکر نمیکردند و دردسرهایی که فکرش را نکرده بودم بوجود آمد.)
خب طولانیترش نکنم؛ گمانم بقیه فکرهایی که برای این مطلب داشتم را بشود مستقلا هم گفت. باشد تا ببینیم که در دو سه ماه آینده -به شرط حیات- میتوانم در این حجره را باز نگه دارم یا نه.
برچسب:
نویسنده: یوسف محمدپور